دکتر شریعتی
ادامه مطلب
سلام اول یه شعر...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
من غمگینم
زیرا مرده شورها از مرگ انسان ها شاد می شوند
و دوست من مدام سعی می کند عشق ها ی مرا بدزدد
دلم میگیرد
و به کوچکی حنجره ی ملتهب ام می شود
وقتی که از پنجره بیرون را می نگرم
و عاشق خود را عاشق دیگری میبینم
وپیمان مان را که جایی حوالی شیشه ی پنجره ما
و دست او که در دست دیگری ست
شکسته میشود
دختر هایی را میبینم که عشق معامله می کنند
و جنین سقط شده می خرند
هم کلاسی هایم در شعر ها و رمان های عاشقانه ی سال غرق اند
قلب هایمان الوده به کوچه و خیابان است
و به نامه هایی که از پشت شیشه های سخت و قطور به ما می رسد
دست هایم را می نگرم
چیزی جز هیچ نمی بینم
و چسب خورده ترین قسمت سینه ام می شکند دوباره...
که در تمام ساعت های سکوت
سعی به جمع کردن هیچ داشته ام
اکنون که به بیرون می نگرم کسی در کوچه نیست
همه...همه ی همه
با وزش باد بهار از کنار دروازه ی ما گذشتند
در را که باز می کنم
الوده ترین رز دنیا را در سپید ترین دست ها میبینم
به چشم های گناهکارش خیره میشوم
و منتظر
که کسی دست های خالی ام را پر کند
مرده شورهایی که من میشناسم هیچ وقت از ادامه ی حیات شاد نبوده اند
نمیدونم شعر مال کیه اما شعرشو دوست دارم![]()
![]()
ادامه مطلب
