دیگه اینجام راحت نیستم....میخوام ادرسمو عوض کنم.....اینجام باید نگران حرف زدنم باشم ....چه جوری بگم اینطوری نشه...چه طوری بگم اون طوری نشه.....با اینکه عاشق ادرس وبلاگمم اما از اینجا میرم دیگه نمیخوام اینجا بنویسم...دلم واستون تنگ میشه ...یه وبلاگ دیگه میسازم و دوباره میام.......
فقط یه خواهش دارم این وبلاگو از لینکاتون پاک نکنید ....من لینکامو به دلایل امنیتی پاک کردم ببخشید ....ممنونم
اگرم کسی از این وبلاگ و مطالبش خوشش اومد به همین وبلاگ نظر بده بهش سر میزنم ...فعلا بای...
سزا نبود...
سزا نبود چنین مرا... تو که دم از رفاقتی عمیق میزدی
سزا نبود این چنین مرا... دلم شکست بی صدا
سزا نبود این چنین مرا... تو را که لحظه لحظه های عمر من پر از وجود خویش کرده ای
تو را که جان من به یک اشاره ات ز تن برون شود
سزا نبود بشکنی چنین دل مرا
سزا نبود این چنین...
غروب میرسد دوباره ای مسافر غریب
ای مسافر غریب بی نشان ...
دلم دوباره میزند شراره ای ز آتشی غمین
دلم دوباره مجمر غم است
دلم دوباره مثل شیشه ها شکستنی ست
دلم هنوز هم برای تو که غربت غریب من به دیده ات اثر نکرد...
دلم هنوز هم برای تو که اشک های من ز قلب سنگ تو گذر نکرد...
به وسعت کرانه های آتشین گرفته است...
دلم هنوز هم برای تو...
برای عشق کوچکی که در دلم نشانده ای...
برای لحظه های خنده ات، برای آن دروغ های تو، برای آن فریب ها، دروغ ها... برای تو
هنوز هم تنگ میشود...
ولی تو نه، دلت ز سنگ های سخت و خارا
دلت ز کوه های یخ...
دل تو کی برای من... برای غربت دلم، گرفته است و تنگ می شود؟؟؟
شبه نوشت:بچه ها میترسم اولین باریه که یه کوچولو میترسم صبح ساعت ۶ دامادی زنگید به مامم گفت میام دنبالت امیر حسین نمیخوابه مام منم مجبور شد بره...بعد که رفت خواهری زنگید گفت درو فقل کن ...دلیل نگرانیشون پسر بالاییمونه...از زندان ازاد شده.....به یه خانم زده بوده..اون تو هم همه کاره شده الانم ساعت ۷.۲۱ صبحه ۹ میرم دانشگاه با دامادی .....از اون موقع دیگه خوابم نبرده....دارم فیلم میبینم...تنگنا از اون فیلم قدیمیای امیر نادری....مامم گفت بیا توهم بریما اما اوم موقع خواب بودم نفهمیدم الانم یه ربع یه بار بهم میزنگن...کارای وبلاگم داره تمام میشه به زودی با وبلاگ جدید میام.....
دکتر شریعتی
راه رفتن با اون کفش ها سخت بود اما من نفهمیدم...فقط به حرفاش گوش دادم....نتونستم درکش کنم اخه واقعا درکش برام سنگین بود...اما خب اون موقع فقط از دوستام دفاع کردم....کسی نبود بهم بگه اما الان من به اونا میگم اما اونا نمیفهمن...اشتباه کردم ....اما الان درک میکنم الان که دیر شده...اما یه درس بزرگ گرفتم هیچ وقت داوری نکنم... هیچوقت اینو یادم نمیره....شاید چون خیلی عذاب کشیدم و میکشم....
پی نوشت:یادمه کوچیک که بودم مامانم که با خواهرم حرف میزد میگفت تو روابط نباید حرمت ها بشکنه... اگه بشکنه دیر یا زود اون رابطه تموم میشه... حرمت بین ما هم شکسته...پس الان باید رابطه ی بین ماهم تموم شه؟؟؟؟ اشتباه فهمیدی...تو حرف دل زدن منو با بی حرمتی اشتباه گرفتی....
........
دوستای گلم جمله ای که خودتون با تمام وجودتون تجربه اش کردین چیه؟؟؟جمله ای که بهش اعتقاد دارین ...منتظرم بگینا....جمله ی خودمم که یه جورایی گفتم اما تو نظرات مسستقیم میگم.......میخوام درس بگیرم از احساساتتون.......
دوستون دارم
....منتظرم........عاشق این شعرم.....![]()
کوچه
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
***
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
***
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
***
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
***
يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
***
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
***
اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
۴شنبه نوشت:من عاشق ۴شنبه هام...به خصوص بارونم که میاد..از شنبه میرم دانشگاه...دوباره به حالت قبل برگشتم دو سه روز بود غذا بهم می چسبید اما دوباره نمی چسبه به یه وعده در روز رسیدم فقط ناهار...راستی من کادوی ولنتاینمو گرفتم...از امیر حسین...ش.خ(شوهر خواهر)برای خواهری گرفته بود واسه منم گرفت..داماد به این میگن...انقدر عروسکام خوشگلن...دو تا گاو با یه لب بزرگ...اینا رو بی خیال کاکائو هاشو بچسب من عاشق کاکائوام...![]()
دیروز رفتیم خرید...یه پالتو پسندیدم اما زیپش خراب بود...من اون پالتو رو میخوام
من باز یه چیز پسندیدم همون یه دونه بود مثل...اه اه ...بی خیال نمیخوام چهارشنبم خراب شه....
میبینم که اون شعر مشیری با روحیتون نساخته نه؟؟؟بابا رفیق دامونی....اقا علی شما چرا؟؟؟![]()
![]()
با اینکه خودمم دست کمی از شما ندارم...بي تو مهتاب شبي باز در ان خانه بودم...!!!!![]()
حتی فکرشم نمیکردم بتونی...
سزا نبود چنین مرا... تو که دم از رفاقتی عمیق میزدی
سزا نبود این چنین مرا... دلم شکست بی صدا...![]()
می پرسد : اندوه تو از چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟ برایش صادقانه می نویسم: .... برای آنکه باید باشد و نیست ....![]()
راستی امروز فوتبال اخ جون.....بای..دوستون دارم...
اینم امیر حسینم.....![]()
گفته ی شما اطاعت شد داداش امیر
اینم کادوی امیر حسینم به من....![]()
![]()
اینم کادوی ش.خ به خواهری...(قبول نیست کاکائوی اون بزرگتره...یکی نیست بهم بگه بچه پررو.....)![]()
![]()
![]()
اول اخبار تحصیلی...![]()
انتخاب واحد کردم...۲۱واحد...جوگیر شدم زیاد برداشتم
...سه روز تو هفته کلاس ندارم...اخ جون.
..همه ی نمره هام اومده به جز یکیش اونم فارسی...تمام نمره هام عالیه....حسابداری زبان عمومی ریاضی ۲۰ شدم...تاریخ و سازمان و مدیریت ۱۹ شدم....اقتصاد ۱۶ شدم...بگین چرا؟؟؟؟۱۰تا سوال تستی داشت خب منم جواب دادم اما استاد فلان فلان شده الان میگه باید تستی هارو تشریحی جواب میدادین...اخه اون که دیگه تستی نمیشه...اما اون دیگه اینو نمیفهمه......تا الان معدلم۱۹.۰۸شده...خدا کنه فارسی هم خوب شه....من با درس حفظی میونه ندارم.....خدا کنه زودتر شروع شه از خونه موندن و فکر کردن خسته شدم....![]()
حالا روز شمار...![]()
امروز (۱۵ بهمن..یعنی به تاریخی که این نوشته ثبت میشه دیروز....)امیر حسین یه ماهش شد......دوست دارم امیر حسینم...![]()
![]()
![]()
![]()
..
یک سال و بیست و یک روز(به تاریخ الان یک سال و بیست و دو روز) از اتمام دوستیم با احسان میگذره...هنوزم به یادتم......(احسان همون ا...ن خودمونه...دوست داشتم اینجا دیگه اسمشو راحت بگم...داد بزنم...![]()
...)
چهار ساله که با شهرزاد دوستم.....شبا و روزهای سختی رو با هم بودیم...چه قدر تو بغلش گریه کردم.
..اونم همینطور...یادش بخیر اون اوایل(سال دوم دبیرستان)با چه بدبختی باباهامونو راضی کردیم بزاره ما پیش همدیگه بمونیم
..خداییش هر کاری از دستش براومد واسم کرد در مورد احسان....منم هر کاری تونستم واسش کردم..جفتمون با هم کنکور دادیم ....تقریبا پیش هم بودیم ...امروز به خاطر اون به خودم لعنت فرستادم....میخواد انصراف بده...نمیفهمه که...فیزیک الزهرا میخونه...بهترین دانشگاه...داره لج میکنه...با همه...بعد ۴سال دوستی که اکثرشو پیش هم بودیم نمیتونم قانعش کنم این کارو نکنه لعنت بر من
..یک سال تلاش کرد که به اینجا برسه اما الان...درسته ما هیچ کدوممون به چیزی که میخواستیم نرسیدیم اما خب همینم شکر....دیوونه دوست دارم...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حالا اخبار خودم...![]()
به مناسبت یه ماهه شدن امیر حسین ش.خ(شوهر خواهر جونم)شام بردتمون رستوران...خوش گذشت...جای شما خالی...اما خیلی هوا سرد بود فریز شدم......![]()
حالا غر زدنام....![]()
خسته شدم انقدر همه بهم گفتن چرا لاغر شدی....جالبه تازه میزون شدم....نمیدونم کی بود واقعا واسه شام گرسنم بود..مامانم گفت چه خبره تو دوباره داری با اشتها غذا میخوری....اونم دلش واسه قدیمای من تنگ شده...باور کن خودمم دلتنگم مامانم...![]()
امروز صبح یه خواب ترسناک دیدم..تا شب تو کپ بودم..کل خواب تو یه اتوبوس بود من و مامانم و امیر حسین و شیرین(خواهرم...) بودیم...میدونستم یه فیلمه...حتی میدونستم بازیگر نقش اصلی مردش حامد بهداد...اما انقدر وحشتناک بود که صبح از خواب پا شدم فقط گریه میکردم...به خاطر همین صبح به محض پا شدن پناه بردم حموم جایی که راحت میتونم خودمو خالی کنم
...اون مرده تو اتوبوس دنبال دختر بچه های کوچیک بود...کوچیک یعنی یه ساله دو ساله جلو چشم همه و من دختر بچه ها رو......وای هنوزم یادم می افته اشکم در میاد
..تا به امیر حسین رسید فهمید پسره ولش کرد اون لحظه رو یادم نمیره...داشتم ضجه میزدم تو خواب.....همین...
باورم نمیشه انقدر ضعیف شده باشم که با هر چیز کوچیکی از پا بیفتم....امروز واقعا به مدت دو ساعت لمس بودم....دوباره سرم...دوباره بیمارستان...از فضاش خوشم نمیاد...نمیخواستم کارم به بیمارستان کشیده شه به همین دلیل به هیچ کس چیزی نگفتم...موفقم شدم خومو از سرم نجات دادم.....از یه طرف خوابم از یه طرف شهرزاد تازه از طرف دیگه مامانم میگرنش گرفته بود...با این حالم مقداری مشت و مالش دادم ..نمیتونم مریضیشو ببینم برای همه ی مامانا دعا میکنم که همیشه سالم باشن.
..الانم مامم خوابیده...دوست دارم به خدایی که هست دوست دارم....![]()
![]()
![]()
![]()
.
میترسم از این دنیا میترسم...باورتون میشه من کله خر که پاش بیفته همه کار میکنم میترسم...همه رو میسپارم به خدا....تو خواب وحشت کرده بودم....بعدم که شب احساس میکردم یه بغض بزرگ تو گلومه هنوز نتوستم بشکونمش...
امروز (به تاریخ الان یعنی دیروز)روز خیلی سختی بود واسم......
دلم میخواد سرمو از پنجره ی اتاقم ببرم بیرون داد بزنم بگم دلم گرفته...شاید یکی صدامو بشنوه....اما نمیشه از این میله ها داره....بعد بهم میگن ناشکری نکن ...تو اتاق خودمم ازادی ندارم...احساس میکنم این فضا برام کوچیکه...دلم جنگل میخواد...دریا میخواد....
.
ببخشید پر حرفی کردم دلم پر بود...دوستون دارم
.![]()
![]()
![]()
..واسه همه دعا کنین منم فراموش نشم ممنونم...![]()
یواشکی نوشت:بعضی از این اقایون خیلی پررو هستن...اول از همه یه سلام به اقا رضا...حیف این اسم که رو شما گذاشته شده.
...این پیغام خصوصیه ایشونه...
سلام
یه دختــر با مزه و تکــپر که کسی گلشو پرپر نکرده باشه
اگه سراغ داشتی خبرم کن..اینجا شمارش بود
بـــدرود
بعدا نوشت:به اقایی که پیغام خصوصی گذاشته بودند:چون ادرسی ازتون نداشتم اینجا گذاشتم..از کجا فهمیدین این شماره واسه شماست؟؟اون دو رقم اخرش نوشته نشده...مگه اینکه مطمئن باشین اون شماره واسه شماس یعنی...در ضمن اینجا وبلاگ منه هر کاری که میخوام میکنم..اما من که میدونم خودتی ...با توجه به علم احتمال....اما بی خیال چون گفتم دیگه قضاوت نمیکنم شاید یه درصد حرفتون درست باشه با اینکه هیچ مشکلی برای شما نداره شماررو برداشتم...در ضمن لحنتون اصلا درست نبود اما بازم هیچ انتظاری از شما نمیرفت...
یکی پیغام خصوصی داد شمارمو اینطوری پخش کردن ....منم که نفهمیدم...اما خب پاکش کردم به دلایل بالا
نمیدونم شمارشو کامل بزارم یا نه یعنی اول گذاشتم بعد دو رقم اخرشو پاک کردم شما بگین بزارم یا نه.....
فکر کنم میخواد خودش پرپر کنه.
..این وبلاگ هر کاری نتونست برام بکنه اینو بهم ثابت کرد که خیلی از اقایون .....(نگفتم همشونا....به داداشام و بقیه ی اقایون توهین نشه...)
خوشحالم که برگشتین....مریم جونم(اسایشگاه یا...)و زهرای عزیزم (خانم جولی)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
منتظرتونم دوستای گلم....دوستون دارم...بای![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
راستی یه چیزی یادم رفت اگه کسی شعری یا نوشته ای از وب من خوشش اومد میتونه کپی کنه اما اگه خواست جایی بنویسه اسم من یادش نره چون خیلی رو انتخابشون فکریدم...ممنونم...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دیر زمانی است که به یک سنگ تبدیل شدم
به نام سنگ صبور
لال ولی شنوا
در حالی که خودم به خورده سنگی نیاز دارم برای خالی کردن
درد هایم....
بغض هایم...
ناله هایم...
آه هایم....
کو سنگ صبورم ؟؟؟
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
یه شونه میخوام واسه گریه کردن......بغض تو گلومه...مثل یه گوله بالا پایین میره....![]()
![]()
سلام اول یه شعر...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
من غمگینم
زیرا مرده شورها از مرگ انسان ها شاد می شوند
و دوست من مدام سعی می کند عشق ها ی مرا بدزدد
دلم میگیرد
و به کوچکی حنجره ی ملتهب ام می شود
وقتی که از پنجره بیرون را می نگرم
و عاشق خود را عاشق دیگری میبینم
وپیمان مان را که جایی حوالی شیشه ی پنجره ما
و دست او که در دست دیگری ست
شکسته میشود
دختر هایی را میبینم که عشق معامله می کنند
و جنین سقط شده می خرند
هم کلاسی هایم در شعر ها و رمان های عاشقانه ی سال غرق اند
قلب هایمان الوده به کوچه و خیابان است
و به نامه هایی که از پشت شیشه های سخت و قطور به ما می رسد
دست هایم را می نگرم
چیزی جز هیچ نمی بینم
و چسب خورده ترین قسمت سینه ام می شکند دوباره...
که در تمام ساعت های سکوت
سعی به جمع کردن هیچ داشته ام
اکنون که به بیرون می نگرم کسی در کوچه نیست
همه...همه ی همه
با وزش باد بهار از کنار دروازه ی ما گذشتند
در را که باز می کنم
الوده ترین رز دنیا را در سپید ترین دست ها میبینم
به چشم های گناهکارش خیره میشوم
و منتظر
که کسی دست های خالی ام را پر کند
مرده شورهایی که من میشناسم هیچ وقت از ادامه ی حیات شاد نبوده اند
نمیدونم شعر مال کیه اما شعرشو دوست دارم![]()
![]()
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
امروز یعنی 8 بهمن سالگرد دفترمه دفتری که 6 ساله باهامه تمام حرفام و احساساتمو میدونه از سال 81..... رفت تو 7 سال .....دفتری که باهاش گریه کردم باهاش خندیدم ...نمیدونم درک میکنین یا نه...یه جورایی برام مقدسه....بارها خواستم نابودش کنم چون بعد ها باعث درد سر میشه اما نتونستم 6سال از زندگیم توش خلاصه شده.....تازه یه بارم مامانمم خوندتش اما به روم نیاورد اونم چه قسمت ضایعی رو ...وقتی داشتم از احساساتم به .....میگفتم
دفترم یه قیافه ی با حالی داره الانم تو یه کیف رمز داره مخفیش کردم اخه هم چی توش هست...مثلا این پست مخصوص سالگرد دفترم بود و قرار بود پست شادی باشه اما نمیدونم چرا نشد!!!!!!!!!!!!!
شایدم شد نمیدونم!!!!
برای یکی از دوستام دعا کنین![]()
امیر حسین هم خوبه...خیلی گریه میکنه نمیزاره شبا بخوابیم
اما خیلی شیرینه هوای خونمونو عوض کرده حال منم عوض کرده بوی خدا میده
...میخوام همیشه بغلش کنم
....امروز 23 روزشه...دیگه حرفام تموم شد...دوستون دارم منتظرتونم ![]()
![]()
فعلا بای![]()
سلام دوستای گلم....ببخشید زود تند سریع میرم سر حرفام اخه عجله دارم......
بچه ها ساعت ۵ امتحانم شروع میشه ساعت ۳ باید برم از اونور میخوام برم خونه ی دوستم به خاطر همین پیش خودم گفتم بزار یه کوچولو به خودم برسم که....یه دفعه دیدم ابروم خالی شد!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این امتحانا دیگه واسم حواس نزاشته ...کلافم کرده....![]()
![]()
![]()
خرابکاری کردم بد....الانم با مداد پرش کردم دعا کنین ضایع نشه و با یه رشدی بی مانند تا جمعه دراد!!!!!یعنی میشه؟؟؟؟؟اخه جمعه مهمونی دعوتیم...نمیخوام با این ابروها برم....![]()
![]()
![]()
ایشالاه جمعه میام تمام اتفاق های این چند روزه رو براتون تعریف میکنم کلی حرف دارم !!!!!!شما هم اگه کاری داشتین من در خدمتم...دوستون دارم یه عالمه ![]()
![]()
با ابروهای لنگه به لنگه....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فعلا بای![]()
![]()
![]()
این پست شاید ادامه داشته باشه!!!!!
یواشکی نوشت:نمیدونم چرا همه ی شکلکارو سه بار گذاشتم؟؟؟![]()
![]()
![]()
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
جمعه نوشت:سلام گل های نازم...خوبین؟؟؟؟
یه خبر خوب !!!!!!![]()
امتحانام تمومید نمیدونم ترم جدید از کی شروع میشه .......
چهارشنبه بعد امتحان رفتم خونه ی شهرزاد اینا(دوستم) ا....ن هم بود!!!
!!
!! البته بعد من اومد....
روز خوبی بود با این که خیلی حرص خوردم
.....پرچم صلح بهم نشون داد.....حس خوبی داشتم.
...همش پیشم بود پیش من که نه ... نزدیک من....اما من به همینم راضی بودم
....تازه کلی هم حالشو گرفتم هر چی تیکه مینداخت و شوخی میکرد من جوابشو میدادم ![]()
طوری که تعجب میکرد
نمیخواستم و نمیخوام که فکر کنه همه چی تموم شده نمیخوام فکر کنه حرفاش یادم رفته حتی اگه ناراحت شه اما میدونم ناراحت نمیشه !!!..... هنوزم دوسش دارم...![]()
![]()
کاش میشد فریاد زد و اینو گفت.....![]()
لطفا سر این جمله ی " پرچم صلح بهم نشون داد "
قضاوت نکنید
چون در این مورد چیزی نمیدونید شاید یه روزی براتون بگم!!!!![]()
ابروهامم خیلی ضایع نشد مهمونی رم انداختم شنبه یه روزم یه روزه.......![]()
فعلا بای مواظب خودتون باشین....دوستون دارم....![]()
![]()
نمیگم چرا از اون خونه اومدیم اینجا ...
نمیگم من اینجارو دوست ندارم...
نمیگم من از این محله بدم میاد...
نمیگم من واسه اینجا درس نخونده بودم...
نمیگم لیاقت من این نبود...
نمیگم با ا...ن صادق بودم...
نمیگم صادقانه دوسش داشتم!!!...
نمیگم چرا رابطمون این جوری شد...
نمیگم چرا پشت و پناهم از پیشم رفت...
نمیگم چرا اون خودش بهم گفت پشتمه و به من اطمینان داره و تصمیم با منه اخه من که مجبورش نکرده بودم بگه ...
نمیگم در عرض ده روز تمام رویاهام پرید خودمم نابود شدم...
نمیگم مگه چی میشد اون مال من میشد...
نمیگم چرا هنوز خوابشو میبینم...
نمیگم چرا هنوز فکر میکنم پیشمه...
نمیگم چرا فکر میکنم برمیگرده...
نمیگم چرا تو خوابام اکثرا مریضه...اخه مریضی تعبیرش گناهه تو که گناه نمیکنی..نه؟؟؟
نمیگم... نمیگم... نمیگم...
نمیگم چرا این جنس مذکر جزئی بین اند...
نمیگم ...نمیگم ...نمیگم...
نمیگم چرا یکی برای به دست اوردن ارامش هر کاری کرد اما من نه...
نمیگم چرا بعضیا براشون سخته که حرف دلشونو بزنن...
نمیگم چرا اون شهامت نداشت بگه هنوز دوسش داره...
نمیگم چرا من همیشه این شهامتو داشتم که بگم دوسش دارم...
نمیگم چرا یک سال از عمرم اسیر ده روز بود...
نمیگم چرا تنها شدم با وجود هزاران دوستی که دارم...
نمیگم دیگه هیچی نمیگم دیگه میخوام همه چیزو به خودت بگم...
فقط میگم کمکم کن به چیزی که میخوام برسم چون دیگه کسیو نمیخوام...هدفمو خوب میدونی...
میخوام این یه سال همین جا تموم شه درسته شاید خودش تموم نشه اما میخوام این یه سال برام خاطره شه یه خاطره تلخ و شیرین ....یک سال یه خاطره خوبه دیگه نه؟؟؟
خاطره ای فراموش نشدنی خاطره ها فقط برای خاطره بودن خوبن نه زندگی... خاطره خاطره س هیچ وقت فراموش نمیشه بهخصوص اون خاطره ی تلخ و شیرین ... ده روز رو هوا بودن ...
پارسال یه همچین روزی تا تونستم گریه کردم الانم با اون موقع فرقی نکرده اما میخوام بدونی ا...ن اگه برگردم عقب بازم کارای پارسالمو تکرار میکنم... مطمئن باش هیچ چیز تغییر نکرده.. از هیچ کدوم از کارام پشییمون نیستم ...یه موقع هایی فکر میکنم خیلی کله خرم ...
میدونم منو از اون محیط دورم کردی که رو پای خودم وایسم میتونم بگم مقداری موفق شدی خدا جون چون وابستگیم به خیلی ها کم شده اعتماد به نفسم بیشتر شده
امروز مثل دیوونه ها شده بودم نمی دونم چرا... نمی پرسمم چرا... اما من عاشق دریا و کوه و خاک و این چیزام امروزم تو راهم که نزدیک خونمونه یه زمین بزرگ پر از درخت دیدم با برگای ریخته تا اونجارو دیدم انقدر ذوق کردم تا حالا خیلی اون جارو دیده بودم اما این حس بهم دست نداده بود تو برف تو اون زمین می دوییدم و نفس میکشیدم انگار خیلی وقت بود نفس نکشیده بودم به قول یکی از دوستان اقا کاوه احساس تولد دوباره داشتم... ![]()
![]()
![]()
و در اخر ببخش ای کسی که هیچ حقی نسبت به من نداری(ا....ن)هیچوقت یادت نره که دوست داشتم و دارم و این قضیه هیچ ربطی به ادامه ی زندگیم نداره با تو میخوام ادامه بدم میدونم بالاخره یه روزی یکی جاتو میگیره اما مسلما مثل تو نمیشه ...نمیخوام کسی جاتو بگیره برام سخته
..البته طبیعیه...
ببخش ای کسی که تمام من از توست(خدا جون) کمکم کن کم نیارم همه رو به تو می سپارم...
یا علی برای شروع
من از تو می مردم
اما تو زندگانی من بودی
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
وقتی که من خیابان ها را
بی هیچ مقصدی می پیمودم
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
تو از میان نارون ها گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت می کردی
وقتی که شب مکرر می شد
وقتی که شب تمام نمی شد
تو از میان نارون ها گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت می کردی
تو با چراغهایت می امدی به کوچه ی ما
تو با چراغهایت می امدی
وقتی که بچه ها می رفتند
و خوشه های اقاقی می خوابیدند
تو با چراغهایت می امدی...
تو دستهایت را می بخشیدی
تو چشمهایت را می بخشیدی
تو مهربانیت را می بخشیدی
تو زندگانیت را می بخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم
تو مثل نور سخی بودی
تو لاله ها را می چیدی
تو گوش می دادی
اما مرا نمی دیدی![]()
این دقیقا رفتار الانت با منه کمکم میکنی اما من برات یه دوستم مثل اون مهمونی.....
منتظرتونم دوستای عزیزم دوستون دارم خیلی زیاد![]()
بهتون وابسته شدم امیر حسین هم خوبه...بچه ی نازیه ..
..دوسش دارم
..مواظب خودتون باشین .راستی امتحانات هم میگذره حسابداری و تاریخو دادم بعدی اقتصاد یه عالمه برام دعا کنین..من که می رم تو بغل خدا جون بخوابم دارم از خواب....![]()
![]()
.. .فعلا بای
اصلاحیه در تاریخ۱۰.۱۸:نی نی ما شیر نمی خورد ما رو خیلی حرص داد ما هم نذر کردیم گفتیم اگه گلم شیر بخوره اسمشو به جای امیر علی امیر حسین میزاریم با این که من امیر علی میخواستم اما خب دیگه ...چون تو این روزا هم هست این اسم براش بهتره..امیر حسین من...قربونش برم من.....
قرار بود امیر حسین همون امیر علی سابق دوشنبه ۱۶ دی به این دنیای قشنگ!!! بیاد اما نتونست صبر کنه و یکشنبه ۱۵دی اومد
خواهرم یکشنبه دردش گرفته بود نه اونطوری یه کوچولو ما هم گفتیم کار از محکم کاری عیب نمیکنه یه دکتر بریم...رفتیم بیمارستان نزدیک خونه... دکتر اونجا گفت باید بستری شه جا به جایی هم برای بچه خطر داره خب قسمت نبود همون بیمارستانی که خالش به دنیا اومد اونم به دنیا بیاد (*مادران*) خواهرم داشت مثل ابر بهار گریه میکرد البته منم همراهیش میکردم خودش میگفت من دکتر خودمو میخوام اما از اونجا که خطر داشت که بره پیشه دکترش با چشم گریون رفت اتاق عمل ساعت۱۶:۴۵ دکتره گفت بچه رو نیم ساعت دیگه میاریم منم که انقدر راه رفتم که پاهام صاف شد..امیر علیمو اوردن وقت اذان ساعت ۱۷:۱۵گفتن مامانشم ۴۵ دقیقه دیگه میارن. تازه تو این هیرو ویر یه پسر بهم گیر داده بود حالا براتون میگم چه طوری حالشو گرفتم ..به همه خبر دادم اول باباش بعد بابابزرگش بعدم داییش خواهرمم اوردن ش.خ(شوهر خواهرم)کم مونده بود زار بزنه تا بچه رو اوردن یه عکس گرفتم رفتم که به باباش نشون بدم حالا مگه میزاشتن من بیام اما خب انقدر مخ نگهبانو خوردم که گذاش بیام تازه با خودم همراهم میوردم باباش بابا بزرگشو داییش و مهیلا(زنداداشم) همه رو بردم البته هماهنگ کردم یه نیم ساعتی حرف زدم تا راضی شدن دوباره احساس کردم که اچار فرانسه شدم...تو این رفت و امد ها گیر کردم به در ...من همیشه با دستگیره ی در درگیر بودم یا خودم بهش میخوردم یا جیبم بهش گیر میکرد داشتیم میرفتیم خونه که من یادم اومد گوشیمو جا گذاشتم خواستم مثلا زود بیارمش که در ولم نکرد و یه صدای نا به هنجار شنیدم و احساس کردم که پالتوم پاره شد البته این فقط یه حس نبود تو این شلوغی پسره هم اومد و گفت:ببخشید کمکی از دست من بر میاد ؟منم گفتم اره اگه میشه دیگه صداتونو نشنوم اونم از من پر رو تر گفت خب الان قول میدم صدامو نشنوین فقط این شماررو بگیرین که بعدا با هم حرف بزنیم ....منم نزاشتم حرفش تموم شه شمارشو گرفتم و در کمال ارامش پارش کردم گفتم حالا هر چه قدر میخوای صحبت کن...بالاخره گوشیمو اوردم و رفتیم خونه..اون شب مثلا من خانم خونه بودم خدا رحم کنه به اون خونه یی که من خانومش باشم اخه من همینطوری تو خونه کار نمیکنم حتما باید اهنگ بزارم و هر کسی نمیتونه اینو تحمل کنه خلاصه غذارو داغ کردم خوردیم ظرفارو شستم صبحم با زنگ گوشیم از خواب پاشدم ش.خ بود گفت مرخص شدن دیگه نفهمیدم خودمو چه طوری رسوندم خونشون با کله رفتم..انقدر بچم خوشگله...چشمای رنگی...صورت سفید ...موهای مشگی.
اینجا یه روزشه
اینجا دو روزشه
دوستون دارم خیلی زیاد منتظرم.............
میخوام دوباره تلاشمو برای شاد بونم بکنم نمیخوام دریا راکد شه چون اگه راکد شه دیگه دریا نیست تلاطم نداره تبدیل به باتلاق میشه من باتلاق دوست ندارم...میخوام ترسو از خودم دور کنم...میخوام خودمو برای به دنیا اومدن امیر علیم اماده کنم 8 روز مونده
به این کلمه ها زیاد دقت نکنین چون هر کدوم یه دنیا حرف دارن و فکر نکنم شما ازشون سر در بیارین ته نوشته های ذهنم بودن...
دیروز از یکی شنیدم اگه محرم دوشنبه شروع شه و سوره ی واقعه رو هر روز به این ترتیب که روز اول یه بار و روز دوم دو بار و....تا 14 روز بخونی حاجتت براورده میشه..خیلی سخته شاید من خوندم البته باید حسابی جوگیر شم
راستی اینو یادم رفت بگم میخوام از اینجا ازدواج یکی از دوستامو بهش تبریک بگم اخه نمیتونم با خودش حرف بزنم بهش دسترسی ندارم البته میدونم که اینم نمیخونه اما خب دوست داشتم بگم..براتون ارزوی خوشبختی میکنم ایشالاه روز های خوب و شادی رو با هم داشته باشین..جفتتونو دوست دارم...دوست دارم صدای خندت به گوش فلک برسه...مبارکه عزیز.این داستان عشقولی رو هم به خاطر شما دو تا عاشق. ...![]()
![]()
![]()
فرمانروايي که مي کوشيد تا مرزهاي جنوبي کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهاي سرداري محلي مواجه شد و مزاحمتهاي سردار به حدي رسيد که خشم فرمانروا را برانگيخت و بنابراين او تعداد زيادي سرباز را مامور دستگيري سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نيروهاي فرمانروا درآمدند و براي محاکمه و مجازات با پايتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با ديدن قيافه سردار جنگاور تحت تاثير قرار گرفت و از او پرسيد: اي سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه مي کني؟
سردار پاسخ داد: اي فرمانروا، اگر از من بگذري به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسيد: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهي کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدايت خواهم کرد!![]()
فرمانروا از پاسخي که شنيد آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشيد بلکه او را به عنوان استاندار سرزمين جنوبي انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسيد: آيا ديدي سرسراي کاخ فرمانروا چقدر زيبا بود؟ دقت کردي صندلي فرمانروا از طلاي ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهي، من به هيچ چيزي توجه نکردم. سردار با تعجب پرسيد: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالي که به چشمان سردار نگاه مي کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردي نگاه مي کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند![]()
دوستون دارم منتظرتونم...فعلا![]()
![]()
میخوام ازت معذرت خواهی کنم تو خوبی تو بهترینی من نمیتونم منو ببخش خوشحالم که زود به این نتیجه رسیدم نمیتونم باهات باشم مطمئن باش که حال خودمم الان میزون نیست من دیشب خوابشو دیدم من هنوز تو دست اون اسیرم...منو ببخش حتی اگه یه درصد امید به برگشتنش داشته باشم ترجیح میدم منتظرش بمونم نمیدونم کی از دستش ازاد میشم و میتونم به زندگی عادیم ادامه بدم شایدم اصلا نتونم..روم نشد برات پیغام بزارم خدارو شکر میکنم که زود فهمیدم که نمیتونم..میترسم از همه چیز نمیخوام بعدا نفرینم کنی..اما من بهت همه چیزو گفته بودم نه؟ دوستای گلم خیلی دلم گرفته میدونم امشب این نوشته رو میخونه دعا کنین دلشو نشکونده باشم
در ضمن به پست قبلی ام نظر بدین نزارین دل امیر علیم بشکنه...








